function GetTitle(zxid) { switch (zxid) { case 0: strResult='خانه'; break; case 1: strResult='وب نوشت'; break; case 2: strResult='آلبوم تصوير'; break; case 3: strResult='تماس با من'; break; default: strResult="..."; // first page } document.write ( strResult ) ; } function GetHeader(headertxt) { strResult = ""; strResult = strResult + ""; strResult = strResult + "" strResult = strResult + "
" + headertxt + "
"; document.write ( strResult ) ; } function GetFooter(Footertxt) { strResult = ""; strResult = strResult + "
"; document.write ( strResult ) ; }
سايت شخصي مرصاد ...
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1234...7

موضوع : ما بعد از شهدا هيچ نکرديم!!!تاريخ : 03 August 2006   شماره : 10

اي شهيدان!

ما بعد از شما هيچ نكرديم!!!
لباس هاي خاكي تان را در ميدان هاي مين و لابه لاي سيم خاردارها رها كرديم،عهدمان را شكستيم و دعاي عهد را فراموش كرديم،زمان ندبه و سمات را گم كرديم.
شربت هاي صلواتي را با نسيان بر زمين ريختيم و به عطش خنديديم.
بر تصاوير نوراني تان روي ديوارهاي شهر رنگ غفلت پاشيديم و پوستر تبليغاتي نصب كرديم.
تاول شيميايي را از ياد برديم و غيرت ها را به بهايي اندك فروختيم...
عشق را به بازي گرفتيم و از خونهايتان به راحتي گذشتيم...
اما باز هم اميدي هست!!!
آري ! تا ولايت هست هنوز اميد داريم.
ما امروز تنها منتظر و گوش به فرمان رهبر مظلوم و جانباز خويش هستيم و منتظر اذن آن شاهد منتقم خون شهيد...

 

 

 

 

    ارسال نظر ( 7 )!
موضوع : پرستوي امام....تاريخ : 02 June 2006   شماره : 9

...آرامش بگذاريد،رهايش كنيد بگذاريد با امامش تنها باشد،اشك بريزد و دلش بسوزد و بي تاب باشد.

راستي شما اي عاقلان!چه برداشتي از آن چهار قطعه سنگ مرمر داريد؟ وقتي چشم بر خاك امام ميدوزيد به چه فكر مي كنيد؟

چه مي فهميد؟نهايت آنكه او مرجعي بزرگ و رهبري خستگي ناپذير براي مردمش بود و اكنون به حكم الهي رفته است و ما در فقدانش اشك ريخته ايم و گهگاهي براي اداي احترام دسته گلي بر مزارش مي نهيم.آري فقط همين!

اما او در كنار جسم امام روح خويش را مي نگرد كه زير خاك مدفون است.چهار قطعه سنگ مرمر براي او خانه كعبه است. چهار قطعه سنگ مرمر براي او حرم پيامبر است. چهار قطعه سنگ مرمر براي او ضريح شش گوشه ابا عبدالله است، دل سوخته زينب، پاي تاول زده رقيه است.

چهار قطعه سنگ مرمر در گوش او ترانه عشق مي خواند. چهار قطعه سنگ مرمر براي او برگه اعزام است.قطار تهران_انديمشك است.پادگان دوكوهه است.گردان كميل است. چهار قطعه سنگ مرمر براي او جامهري حسينيه همت است كه مهرهايش در دل شب به غارت عشق مي رفت. چهار قطعه سنگ مرمر براي او سنگرهاي تنگ و بي سقف شلمچه است، خاكريزهاي بيادماندني فكه است.

آري اي عقلاي قوم!آرامش بگذاريد،بگذاريد تا مي تواند خيره خيره مزار امامش را را بنگرد و اشك بريزد،اين كمترين اظهار عشقي است كه يك فرزند در برابر عظمت پدر معنوي اش مي تواند به نمايش بگذارد؛ افسوس كه شما آن چشم را نداريد تا ببينيد اين چهار قطعه سنگ مرمر با دل خون اين بسيجي چه ميكند!او هرگاه با گنبد طلايي امام وداع مي كند و به شهر باز مي گردد، همان احساسي را داردكه پس از گرفتن مرخصي به شهر مي آمد و هرگاه عزم بهشت زهرا مي كند همان احساسي دارد كه هنگام حركت براي شكستن خط تجهيزات بسته و سوار بر كاميون به سمت منورهاي شهادت به پيش مي رفت.

آرامش بگذاريد،اصلا كارهايش روي حساب نيست، آداب زيارت نمي داند كه اگر مثل شما عاقل بود جبهه نمي رفت، اگر آداب زيارت مي دانست فقط شب هاي جمعه راهي قبرستان مي شد. گريه كن اي دلسوخته، اي غرق ماتم، مي دانم اگر خلاف امر نبودآنقدرسرت را به ديوار ضريح مي كوبيدي تا چشم بر دنياي بي امام فرو بندي.

اما اي پرستوي سينه سرخ امام، تو بايد بماني با همه سختي اش همانگونه كه امام مي خواست، اگر شما نيز نبوديد شايد امام فرمان مي داد تا در كنجي غريب مخفيانه دفن شود تا مبادا واعظي، مسجدي و مدرسه اي بر مزار عاشقي حاضر گردد كه يك عمر از مسجد و مدرسه بيزار بود؛

    ارسال نظر ( 153 )!
موضوع : چفيه!تاريخ : 09 May 2006   شماره : 8
به راستى در چفيه چه رازى نهفته است كه با عطر و اشك و خون آشناست و هنوز در كنار مرقد امام شهيدان، دستمالِ اشكِ مردان بى‏ادعاست؟
در حسينيه امام، سينه زده‏اى؟ چفيه‏اى را كه بر شانه قبله قلب‏هاست، ديده‏اى؟
در جمكران، الغوث و الامان، گفته‏اى؟ چفيه‏اى را كه راهنماى جست‏وجوگران مهدى زهرا عليهاسلام است، ديده‏اى؟
در دانشگاه، نماز خوانده‏اى؟ چفيه‏اى را كه سجاده اهل معناست، ديده‏اى؟
به بهشت زهرا رفته‏اى؟ چفيه‏اى را كه در قاب عكسى با قرآن و اسلحه‏اى همراه است، ديده‏اى؟
به راستى در چفيه چه رازى نهفته است كه مَحرم رمز يا على عليه‏السلام و يا رضا عليه‏السلام است و هنوز بر شانه قلب‏هاى شكسته پا بر جاست؟
خاك شلمچه را بوييده‏اى؟ شكفتن بى صداى بغضى در گلو مانده را ديده‏اى؟
از قطره قطره اشك فرو ريخته بر چفيه‏اى، فشرده شده لاى دندان، حديث درد خوانده‏اى؟
چه مى‏خوانى؟ تو هم بخوان!
آه از تركش تهمت!
فرياد از فراموشى ديروز!
امان از خنجرى كه از پشت فرود مى‏آيد و صدا ندارد!
چفيه...! چفيه! اى شالِ شب‏هاى سرد كردستانم!
چفيه! اى چتر روزهاى گرم مهرانم!
چفيه...! چفيه! اى يادگار ياران و همه آبرويم!
اى آبروى باران و اى ابر آرزويم!
با درد فشار دندان‏هايم بساز كه از درد مى سوزم.
فريادم را چاه باش.
مگذار سازِ هاى‏هاى من، قهقهه‏سازِ صف دشمن باشد...
 
۳تا صلوات
    ارسال نظر ( 2140 )!
موضوع : سلام بر...تاريخ : 09 May 2006   شماره : 7
سلام بر طلائيه هميشه بيدار و به سرداران بي سر شلمچه و دهلاويه ، سلام بر اهل عطش و آتش و شور بي مثال بچه هاي گردان اخلاص ، گردان عبدالله و ولي الله، لشگري بود به عظمت لشگر 5 نصر، کسي چه مي داند شايد اگر شيهه اسبان خفته شان را شنيده باشي ، شايد اگر از پشت خاکريز يا حتي موقعيت شهيد برونسي گذشته باشي ، قادر خواهي بود عظمت اين يلان را آشنا شوي ...
وقتي صداي پاي باران را مي شنوم ، وقتي که «محمود» که هنوز صورتش از محاسن سرشار نشده بود و جلفي کودکانه اش را به رخ هر آشنا و غيرآشنايي مي نماياند ، من بودم و تويي که با يک هزار عشق و شور و عاطفه نجوا مي کردي ، محمود هم مثل داوود و کاظم و احمد ، حرفهايي داشتند که شنيدني بود آنها تا صبح پشت خاکريز براي خودشان حرف داشتند ، از قرار روز بعد ، از گپ و گفت و گوهايي حرف مي زدند که باورت نمي شد يعني به قول شهيد آويني معرفتي مي خواست درک و هضم آن حرفها ، امروز ناگهان يکي از بچه ها گفت : امروز آغاز هفته بسيج است ! راستش يکه هم نتوانستم بخورم !! هفته بسيج ! يعني چه ؟ مگر عظمت آن روزها با يک هفته هم گفته مي شود و معرفتش هست که بگوييم و چه کسي قرار است بشنود ؟
مگر همه محمود و داوود را مي شناختند ؟ مگر کسي هست که بتواند شب زنده داري هاي احمد و کاظم را براي ما تبيين کند ؟ راستي به پير به پيغمبر کسي مي تواند حرفي بزند که چاره اين لحظه ها را براي همچون مني تعريف کند ؟ راستي مي شود کسي بيايد و ادعاي پيامبري امتي را بکند که کسي در آن امت ديگر احمد و کاظم را نمي شناسد و محمود و داوود را از خاطرها دور و دورتر کرده و ... چه رسد به اين که بخواهد از جانماز سبز و عطردارش ، عطر گل محمدي اش برايم وا گويه کند ! نه به خدا قسم نمي بينم ، نمي توانم شايد بهتر از آنها را بشناسم و قرار نيست هم بشناسم ، خدا کند که عاقبت بتوانم حرف و حديثي را که لايق چفيه و پيشاني بند يا زهرا (س) باشد بشنوم ، خدايا به راستي که وحشت تنهايي ام کشت ، کسي با قصه من آشنا نيست ، خدايا اين مردمان را چه مي شود نکند که بازهم مثل هميشه اين ايراد من است که همه را دور از دسترس مي بينم و خودم را در دو راهي سنگر کمين و سه راه حسينيه سرگردان ! کاش امشب هم باران ببارد ، کاش لايه هاي ترديد مرا باز هم شستشويي ديگر دهد...
زير کوه شوشدار نرسيده يا مشرف به شهر ايلام ، به محمود گفتم کجايي ؟ گفت قرار بود کجا باشم ؟ از حلبچه مي آييم و به شلمچه مي رويم ! گفتم شلمچه يعني چي ؟ گفت : اگر باران ببارد به تو خواهم گفت ... گفتم نمي فهمم ! گفت مهم نيست! گفتم محمود بزرگي کن و بگو ... گفت : چارقد گلدار سبز و بنفش بي بي رو ديدي ؟ که وقتي مي خواست نماز بخونه به سرش مي بست ؟ گفتم خب آره ، تازه مي ديدم که تو شيطوني مي کردي و مي رفتي گلبرگهاي زرد توي جانمازش رو ورمي داشتي ، طفلي بي بي که سن و سالي ازش گذشته بود نمي تونست دنبالت بدوه! در مي رفتي ... محمود گفت : اوه ! نگو ديگه ، مي دونم ، خجالت مي کشم ، پيرزن در حق همه مادري کرد ، در حق من ، در حق تو و آبجي و حتي همسايه هامون ! گفتم محمود چرا بايد بارون بباره ؟ خنديد . گفتم : بايد بگي ، تبسمي کرد ...
وقتي که خبر شهادت محمود رو شنيدم ، وقتي زورکي به شهر برگشتم تازه دو روز از قطعنامه گذشته بود! حجله محمود رو ديدم ، توي مزار شهدا خاکش خيلي از احمد و کاظم و داوود دور نيست يعني مي شه بازهم ازش بپرسم ؟ بپرسم چرا به شلمچه اين جوري نيگاه مي کرد ؟
از شما چه پنهون يه سر اوايل سال نو بود رفتيم شلمچه ! 10 يا 12 سال از جنگ گذشته بود ، خاکريزي رو که خودمون بوديم و بچه ها پيدا نکردم ... اما به محض سال تحويل ؛ آسمون اخمهاش رو توي هم کرد ... بارون گرفت ... غباري توي هوا جمع شد ! عجيب تر اين که هر کار کردم دنبال گروه برم نتونستم ، نشستم و زل زدم به ابرها و حس کردم اينجا اصلا سوت و کور نيست ! اينجا زير هر کلوخي رمز و رازي خفته و سربه مهر مونده! يه نيگا به سمت سه راه کردم ، عطر جانماز خدا بيامرز بي بي رو حس کردم ، داد زدم محمود! محمود اينجايي ؟ کسي جوابمو نداد اما توي اون شرايط خيلي چيزا شنيدم ، ديدم و لمس کردم ، عطري داشت ...
راستي شما براي توصيف بوي عطر و گلاب از چه کلماتي استفاده مي کنين ؟ مي شه بگين تا براتون از شلمچه بگم ؟ از داوود و کاظم و بر و بچه هاي گردان اخلاص ، گردان عبدالله و ولي الله تعريف کنم ، برم از بچه هاي فرومندي بگم و شجيعي ، واستون از خاکريز بگم و موقعيت شهيد برونسي و فاضل الحسيني ، راستي مي دونين محمود آرزوش چي بود ؟ مي تونين حدس بزنين ؟
بسيج اون روزها يه سري کلمات و جمله هاي خاصي رو مي طلبيد که صداش کني ، کار هرکسي نبود ، خود بچه ها هم مي دونن موقع جنگ لباس خاکيش به هزار تا طاقه سلطوني مي ارزيد ، راستي چي شد که امروز نمي شه ديگه با اون لباسها پز داد ؟
 
 
                                                   خاک پاي شهدا
    ارسال نظر ( 365 )!
موضوع : غروب بي کسيتاريخ : 21 April 2006   شماره : 6

در اين غروب بي کسي
در اين کوچه پس کوچه هاي حيراني
در اين لحظات دلواپسي
در اين ثانيه هاي صبوري
در اين سالهاي مهجوري
دل ها به هواي تو در تلاطم است.
از آن هنگام که عقد خود بر سينه ام افکندي
وشکوفه ي محبتت بر درخت خزان زده ي دلم نشاندي
در مجمر جانم آتش عشق تو افتاده
تو روزي هزار بار از گذرگاه دلم عبور مي کني.
در فراقت يعقوب وار مي گريم و ايوب گونه شکيب دارم.

                

 

                                   مهدي جان

 

 

    ارسال نظر ( 3 )!
موضوع : آري ديگر دلم از دست همه گرفته...تاريخ : 20 April 2006   شماره : 5

 از تمام کساني که کلاهشان براي سرشان گشاد است

 از تمام کساني که لباسشان بارکدشان است

 از هويت هاي ميز نشان

 از بله هاي از سر اجبار

 از طلبه هايي که طالب علم نيستند

 از دانشجوياني که دانش جو نيستند

 از تمام کرهايي که سمعکهايشان مارک مصلحت خورده

 از اندامهاي به مزايده گذاشته شده

 از انسانهاي ارزان قيمت

 از اعتقادهاي حراجي

 از حرفهاي مفت

 از وعده هاي سر خرمن

 از ناديدني هاي ديدني!

 از صورتهايي که بوم نقاشي اند

 از متهماني که شاکي اند

 از تمام کساني که رسالت خون را تنها در رساندن اکسيژن به سلولها مي دانند

 از تمام خونهايي که رنگين ترند

 از آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند

 از آنان که عشق را به بهاي love سه طلاقه کرده اند

 از تمام کساني که در لغت نامه هاي ذهنشان بين مظلوم و تو سري خور علامت تساوي است

 از ولايت ناشناسان ذوب در ولايت

 از کوفياني که دم به ساعت مي گويند( اين الطالب به دم المقتول به کربلا)

 از کوفياني که اهل کوفه نيستند

 از کوفياني که براي مهدي(عج) نامه مي نويسند

 از تمام آنان که فکر مي کنند کوفيان شاخ داشتند 

از تمام آنان که فکر مي کنند طلحه يا زبير يا عمرعاص يا ... دم داشتند

 از سياستمداران بي دين

 از متدينين بي سياست

 از تمام آنان که دين و سياست را از هم جدا مي دانند 

از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند

 از آنان که در هر ميداني دم از استقلال و پيروزي مي زنند الا ميدان جنگ

 از عروسکهاي بالماسکه

 از وطن دوستان وطن گريز

 از زنان مرد صفت

 از مردان زن صفت

 از همه آنان که شهدا را براي تيراژ مي خواهند

 از همه آنان که« نون والقلم و ما يسطرون» را نان تفسير مي کنند

 از راي هاي ممتنع

 از تمام آناني که بين نماز و نرمش تفاوتي قائل نيستند

 از همه چيز داران بي همه چيز

 از امانت داران خائن

 از کفهاي روي آب

 از ناموس داران بي ناموس 

از زنگارهاي روي آينه

 از مسلمانان مسلمان کش

 از پشتهايي که هميشه رودر روي خصم اند

 از تمام آنان که به تقاضاي مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع مي گويند

 از آناني که بي حجابند

 از آنان که خود حجابند

 از بلاهايي که از دماغ فيل نازل شده اند

 از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقويم جستجومي کنند و کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!

 از آنان که ديروز را ديدند و امروز را در حسرت ديروز به ديروزي تبديل مي کنند که فردا حسرتش را خواهند خورد؟

 از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند

 از آنان که پرچمند اما بيرق و علم نيستند

 از آنان که کلفتي گردن خود را بيش از تيزي ذوالفقار مي دانند

 از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا مي دانند

 از چشمهايي که در صفين تنها قرآن سر نيزه را ديدندو در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را نديدند

 از آنان که در صفين تنها قرآن سر نيزه را باور کردندو در کربلاوکوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را باور نکردند

  و از تمام آنان که قرآن را بر نيزه کردند

 از من که منم، از تو که تويي، من و تو که ما نيستيم و ما که فناي در او نيستيم...

 از خنجرهايي که بر پشت مي نشيند

 از آنان که ني را به گيتار مي فروشند

 از آنان که با شنيدن نام « خردل» به ياد چاشني غذا مي افتند

 از آنان که با شنيدن نام « موج» تنها به ياد جزاير هاوايي مي افتند

 از آنان که با شنيدن نام « توپ» مارادونا در خاطرشان زنده مي شود نه شهيد حاجي پور

 از آنان که نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرند

 از آنان که از آب زلال آب مي خورند و از آب گل آلود نان

 از تمام مجذوبين باغهاي سبز که هيچ گاه توي باغ نيستند

 از سگهاي بي وفا

 از اسبهاي نانجيب

 از خروسهاي بي دم

 از مورچه هاي تنبل و بي کار

 از زنبوراني که همه چيز دارند الا عسل

 از کلاغهاي بي حيا

 از قلندراني که از قلندر بودن تنها سر تراشيدنش را بلدند

 از اشتراني که از شتر بودن تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند

 از خرسهايي که از خرس بودن تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند

 از گاوهايي که هيچ ندارند الا دو شاخ

 از شتر مرغها که نه مي برند و نه مي پرند

 از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند

 از آنان که منتظرند محرم گردد يک مو زسر ... و از ياد برده اند

 کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا

 از آنان که چوبه محمل و سر زينب را ديدند و منبر و منطق او را نه

 از آنان که غنايم جنگي را در زمان صلح از شهدا مي گيرند

 از آنان که حضور همه کس را حس مي کنند جز خدا

 از آنان که از همه شرم مي کنند جز خدا

 از تمام شهوتراناني که عجوزه سه طلاقه امير المومنين را تنگ در آغوش گرفته اند

 از آنان که بازي مي دهند

 از آنان که بازي مي خورند

 از بازي ها! از بازي ها! از بازي ها!

 

اثري از سپهر...

    ارسال نظر ( 2 )!
موضوع : سردار خوبي ها...تاريخ : 16 April 2006   شماره : 4

براي سردار خوبي ها حاج احمد متوسليان

... خدا كند كه بيايي

اخمد متوسليان...

تو از همان روزهاي نخست «بزرگ» بودي واز «اهالي امروز» و با تمام «افق هاي باز» نسبت داشتي. نگاهت نشانه اي آسماني بود و دستهاي مهربانت اشاره اي تا ما در غبار جاده ها گم نشويم. كافي است كسي خاطرات مادرت را بخواند. آنجا كه درباره تو در دوران ستم شاهي مي گويد: «توي يك شركت خصوصي كار مي كرد و رفته بود خرم آباد، آنجا درگير كار پخش اعلاميه بود كه او را با دو نفر ديگر از دوستانش مي گيرند، آن دو نفر زن و بچه داشتند و به همين خاطر و به محض دستگيري ، احمد تمام مسؤوليت چاپ و تكثير اعلاميه ها را يك تنه به گردن گرفت تا پرونده آنها را سبك تر كند».
نام ها در هياهوي گذر از لحظات شتابان زندگي گم مي شوند، اما راز ماندگاري نام و ياد تو، دلي سرشار از ايمان و عشق و معرفت است. هرچند نمي دانم كجايي و چگونه مي گذراني به روزگار غريبي! اما مي دانم كه از خوبان بزرگ روزگاري!
كسي معني بحر فهميده
باشد
كه اعجاز چشم تو را ديده باشد
و چه خوب گفته اند كه : شهادت ، خوبان امت را گلچين مي كند. مردان ساده و بي ادعا، مرداني كه هنوز هم كسي آنها را نفهميده است. يكي از همرزمان تو در سپاه مريوان از تأثيرات ماندگار آثار شكنجه ساواك بر بدنت مي گويد: «.. در اولين روزهاي آمدنم به سپاه مريوان بود كه همراه با برادر احمد وچند نفر از بچه ها براي استحمام به گرمابه عمومي رفتيم.
توي رختكن، همه لباسهايمان رادرآورديم، به جز برادر احمد كه داشت با مسؤول حمام صحبت مي كرد. هرچه اصرار كرديم او هم لباس هايش را درآورد و بيايد، طفره رفت... ما كه از حمام خارج شديم، ديديم لباس هايش را به سرعت پوشيده و دارد با حوله سرش را خشك مي كند.
اصلاً نفهميديم كي وارد شد و كي بيرون زد. اين موضوع براي ما شده بود معما... تا اينكه يك بار كه بنا شد به حمام برويم، من يكي پشت در پا سست كردم، بچه ها همه داخل حمام رفتند و بعداز چند لحظه از لاي در رختكن ديدم احمد به سرعت مشغول درآوردن لباس هايش شده... يا امام زمان ! هيچ وقت آنچه را كه ديدم فراموش نمي كنم. تمام بدنش پر از آثار شكستگي و جراحت وسوختگي بود... تا متوجه حضور من شد با لحن گله مندي گفت: برادر ... كار خوبي نكرديد... آنچه ديدي بين خودمان بماند، باشد! اشكم را درآورد. قول دادم ديده را ناديده فرض كنم.»
ما هنوز هم نمي دانيم در كدامين مرحله از رسيدن تا توييم:
امتداد چشم هايت مي رسد تا اوج ها
ماكجا و امتداد چشمهاي تو كجا
چقدر تا نگاه متبرك و آسماني ات فاصله داريم. چقدر بايد اين فاصله ها را دويد. چگونه بايد اين پاهاي سنگين وتاول زده را به آستان تو رساند سردار! در آن شب سوم، چهارم خرداد
۶۱ ، وقتي بچه ها خسته بودند و خواب آلود وايران پر از جشن و سرور فتح خرمشهر، وقتي خسته از كناره خاكريز جاده شلمچه مي گذشتي، زير نور منورها با بچه ها صحبت مي كردي. كسي گفت: حاجي ! بي خوابي اين چند شب امان ما را بريده است ان شاء الله امشب با يك خواب ناز تلافي مي كنيم. و تو از سينه كش خاكريز بالا رفتي و جايي را در آسمان نشان دادي و گفتي: مي داني آنجا كجاست؟ آنجا انتهاي افق
است.
من و تو بايد اين پرچم را آنجا بزنيم، در انتهاي افق... هر وقت آنجا رسيدي و پرچم خودت را كوبيدي، بعد برو بگيرو بخواب!
و آن روز همه متحير بودند كه آخر خدايا!
افق كه انتها ندارد... انتهاي افق كجاست...
و ديروز كه صهيونيست ها از جنوب لبنان فرار مي كردند و پرچم هاي الله اكبر در جنوب لبنان به اهتزاز در مي آمد و آسمان پر از طنين الله اكبربود تازه فهميديم كه تو خوب مي دانستي انتهاي افق كجاست؟
شايد تو امروز بهتر از ما ببيني كه پرچم هاي سبز ـ رها در باد ـ عطر پيروزي را در آسمان لبنان مي پراكنند. چقدر نام «جمهوري اسلامي» را بزرگ و عزيز مي داشتي؟ وقتي نگاه مي كردي آسماني از پرنده هاي مهرباني از كرانه هاي آبي خدا مي گذشتند.
روزهاي اول فتح مريوان تو جلودار بودي، كار شناسايي ودستگيري ضدانقلاب شروع شده بود. يك روز به اتفاق دوستان وقتي سوار بر جيپ از خياباني مي گذشتي ، كسي را مغرور وسرمست در خيابان ديدي، جلو رفتي و از او پرسيدي ؟ ببينم تو كي هستي!... چكاره اي؟!
و او نگاهي به سرتا پاي تو انداخت و بي خيال گفت: ما كومله ها هستيم. و تو مصمم و سربلند گفتي: ما توي اين شهر فقط يك طايفه داريم ، جمهوري اسلامي والسلام . سالهاست كه از اسارت تو مي گذرد.
از همان روزي كه فالانژها تو را به همراه يارانت بردند، جاي تو در ميان بچه هاي خوب و با صفاي روزهاي آتش و خون خالي است. مثل تو كمتر پيدا مي شود سردار!
اين روزها چقدر بي قرار توييم. «قرار نيست برادر، قرار نيست بميري!» اگرچه بيست بهار است دست گرگ اسيري. تو را هنوز چشم در راهيم. بچه هاي لشكر همه جا را آذين بسته اند تا توبرگردي!
چقدر چشم به راهي! خدا كند كه بيايي هزار خاطره دارم از آن دو چشم نجيبت.

 

    ارسال نظر ( 13 )!
موضوع : مين و پاي مرتضي...تاريخ : 11 April 2006   شماره : 3

سعيد قاسمي روزي را به خاطر مي آورد که به همراه تعدادي از بسيجي هاي لشگر 27 محمد رسول الله به فکه مي رفتند:

فروردين 71، با تعدادي از رفقا براي تبريک عيد به منزل شهيد «محمد راحت» رفتيم. محمد راحت از بچه هاي لشکر حضرت رسول بود که در مرحله ي مقدماتي عمليات والفجر يک به شهادت رسيده و جنازه اش تا آن زمان مفقود الاثر مانده بود. ميان صحبت ها همسرشان کتاب «رمل هاي تشنه» را نشانمان داد و پرسيد که خوانده ايمش يا نه. و اين که طبق صحبت هاي نويسنده ي کتاب، جنازه شهيد راحت بايد در خاک خودمان باشد، و اگر اين طور است آيا مي شود جست و جو کرد و جنازه را آورد، يا اصلا اثري از آن نمانده… و صحبت هايي از اين قبيل. البته ما قبلا هم به فکه رفته بوديم، اما چندان جدي نبود. حرف ايشان دوستان را براي يک سفر متفاوت و جدي تر ترغيب کرد.
ارديبهشت همان سال بود که براي سفر مهيا شديم. تعدادي از بچه هاي نيروي هوايي سپاه، از جمله مرتضي شعباني هم همراهمان شدند. او با يک دوربين به قول خودش درب و داغان آمد.
فکه را بعد از ده سال مي ديديم. تجهيزات بچه ها، سنگر ها، موانع و همين طور پيکر هاي مطهر شهدا اين جا و آنجا به چشم مي خورد. در اين سفر، دويست و هفتاد شهيد شناسايي شدند که جز شهيد «ضعيف» و شهيد «خسرو انور»، ما تلاش خاصي براي پيدا کردنشان نکريدم. همه روي زمين و جلوي چشم بودند.

مرتضي شعباني دو سه ساعتي از ماجراي تفحص تصوير گرفت. او خود فيلم را مونتاژ کرد در مورد آن فيلم خود اين چنين گفت:

اسمش را گذاشتيم «تفحص». بيست دقيقه اي مي شد و اين شد اولين فيلم تفحص که حدود ده دقيقه اش را هم تلويزيون پخش کرد. اين فيلم را حاجي(سيد مرتضي آويني) نديد تا اين که روايت فتح مجدداً در ساختمان فعلي پا گرفت. کل مجموعه روايت فتح، يک نمازخانه بود با دو اتاق کوچک. يک ماشين لندکروز هم داشتيم که از بقاياي زمان جنگ بود. قبل از ماجراي سفر به خرمشهر و ساخت «شهري در آسمان» بود که يک روز در حوزه ي هنري، فيلم تفحص را نشان حاجي داديم. اشتباه نکنم آبان ماه بود. حاجي خيلي متاثر شد و سوالات زيادي هم پرسيد. اين موضوع در ذهن حاجي ماند تا عيد سال 72 که آقا مرتضي اصرار کرد که به سمت فکه برويم.
آن سال، لشکر 27 ده پانزده تايي اتوبوس را به صورت يک کاروان به جنوب مي برد. آن سال ها کم کم داشت قصه ي بازديد از مناطق جنگي هم پا مي گرفت. ما با دو اکيپ از پادگان امام حسن (ع) با اين ها همراه شديم. از همان ابتداي حرکت هم شروع کرديم به مصاحبه و تصوير برداري. راه افتاديم به سمت فکه. بين بچه هاي روايت، اين سفر به «سفر اول فکه» معروف شد.

رمضاني جزئيات را به خاطر نمي آورد. دريغاي آن روزها با او همراه است اگر مي دانست آن روزها که سپري مي شد آخرين روزهاي سيد مرتضي است حتما بهتر او را مي ديد اما از آن زمان اينگونه سخن گفت:

چهار پنج روزي آن جا بوديم. هر روز صبح تا غروب مي رفتيم فکه و مصاحبه مي گرفتيم. شب هم مي آمديم بر قازه براي خواب و استراحت. بچه هاخاطره هاي عجيب و زيبايي تعريف مي کردند و پيدا بود که حاجي خيلي متاثر و اميدوار شده است. متن «انفجار اطلاعات» را هم همان جا نوشت. روز آخر چند تايي عکس هم براي يادگاري گرفتيم. از جمله آن عکس معروف حاجي که خيلي هم از روش چاپ شده، شعباني چند تايي عکس گرفت که بيشتر دسته جمعي بود. بعد رو کرد به حاجي که «آقا مرتضي، بگذار يک عکس تکي هم از شما بگيرم.» ما با روحيه ي حاجي آشنا بوديم. يا اجازه نمي داد ازش عکس تکي بگيرند يا ادايي در مي آورد که عکس خراب مي شد. ولي آن روز بلند شد. لباس هاش را تکاند و صاف و مرتب کرد،

 خنديد و گفت «شعباني! حجله اي بگير». مرتضي هم دو تا عکس گرفت؛ يکي عمودي و يکي هم افقي.شد همان عکس هايي که براي حجله اش استفاده کردند.

کمي بعد، هشت يا نه شب بود که راه افتاديم براي برگشتن. شب چهاردهم فروردين تهران بوديم. حاجي کلا از سفر راضي بود، و يک بار شنيدم که به يکي از بچه ها مي گفت «از فکه برنامه اي عاشورايي درست ميکنم!
در نمازخانه ي روايت فتح نشسته بوديم. بعد از نماز مغرب و عشا بود که دقيقا يادم هست حاجي رو کرد به بختياري و گفت « فکه يک روز ديگه کار داره، حالا که اين طور شد، بچه ها را جمع کن برگرديم منطقه.» ما تعجب کرده بوديم که حاجي چرا نظرش به اين سرعت تغيير کرده و کار را نا تمام مي داند. خلاصه اصغر يک تعدادي از بچه ها را خبر کرد. ده، دوازده نفري مي شدند که روز چهارشنبه، هجدهم فروردين براي حرکت دوباره توي نمازخانه ي روايت جمع شدند. همان گروه قبلي بودند با دو سه نفر ديگر. از جمله حاج سعيد قاسمي و شهيد محمد سعيد يزدان پرست که همراه حاج سعيد آمده بود و ما تا آن روز اين بزرگوار را نديده بوديم، کم حرف بودند، چهره ي نوراني و بشاشي هم داشتند. به قول بروبچه هاي جبهه، چهره شان نور بالا مي زد.
سعيد قاسمي يزدان پرست را مي شناخت؛ محمد سعيد يزدان پرست سي و هفت ماه از جبهه اش را در کردستان گذرانده بود. وقتي سعيد قاسمي از آن سفر که به جست و جوي محمد راحت رفته بودند باز آمد و عکس ها و فيلم ها را نشان دوستش داد، در قبال نگاه هاي مشتاق و اصرار اين رفيق عزيز خود، قولي هم داد «باشد. سفر بعدي اگر پيش آمد، خبرت مي کنمو حالا سفر موعود فرا رسيده بود. بچه ها اين ميهمان تازه را نمي شناختند. همه براي مصاحبه مي آمدند. اما او؟ سعيد قاسمي معرفيش کرد و توضيحاتي داد.

شعباني آن سفر به يادماندني را روايت مي کند:

داخل يک سنگر سوله اي شکل مستقر شديم. با بچه هاي تفحص يک جا بوديم. آن جا تا فکه يک ساعتي راه است. يادم نيست ناهار خورديم يا نه که باران تندي شروع به باريدن کرد. از آن باران هاي منطقه ي خوزستان که معروف است و سيل راه مي اندازد. سنگر را آب گرفت و هر چه را داشتيم خيس کرد. پتوها، قند و چايي، وسايل، حاج قاسم به کمک بچه ها، با يک سطل آب ها را بيرون ريختند و سايل را هم آوردند بيرون و مشغول خشک کردنشان بوديم که هوا دوباره آفتابي شد. هنوز البته لکه هاي ابر توي آسمان بود. حاجي گفت برويم منطقه. هنوز تا تاريک شدن هوا وقت داريم. راه افتاديم سمت پاسگاه رشيديه. آن روز حاج سعيد و حاج قاسم خاطره هايي گفتند که ضبط کرده ايم و فيلمشان هست. کانال کميل محور حرفهاي آن روز بود. تو راه برگشت. بچه ها سرود «کجاييد اي شهيدان خدايي» را خواندند که رمضاني آخر يکي از نوارها ضبط کرد. وقتي نوار را عقب کشيد و براي حاجي گذاشت، خوشش آمده بود. گفت «يادتان باشد فردا بگوييم بچه هابخوانند که مفصل تر ضبط کنيم
فرداي آن روز، کمي بعد از نماز صبح به سمت منطقه حرکت کرديم. صبحانه را توي ماشين خورديم. حاجي نان و پنير را خودش لقمه مي کرد و دست بچه ها مي داد. خاطرم هستم که صبح جمعه بود:بيستم فروردين. هدف آن روزمان قتلگاه بود. جايي که در عمليات والفجر يک. شهدا و بچه هاي مجروح را آن جا گذاشته بودند تا سر فرصت به عقب منتقل کنند و اين فرصت پيش نيامده بود و همه مظلومانه همان جا مانده بودند. بچه ها قرار بود خاطرات و ماجراهاي اين مکان را تعريف کنند و حاجي اصرار داشت که حتما آنجا را پيدا کنيم تا مصاحبه ها همان جا ضبط شود. خيلي راه نيامده بوديم که بين بچه ها اختلاف شد؛ سر اين که قتلگاه کدام طرف است. ناچار دو گروه شديم و همان طور که پيش مي رفتيم، فاصله مان هم از هم بيشتر و بيشتر مي شد. اما هنوز گروه بچه ها را مي ديديم و صدايشان را مي شنيديم. رسيديم جايي که معبر تمام شد. همين جا بود که بين ما و بختياري و صابري فاصله افتاد. اصغر، گرگي نشسته بود و داشت از يک لنگه پوتين عکس مي گرفت و يوسف هم کنارش ايستاده بود. خيلي آهسته راه مي رفتيم. حاجي اعتراض کرد که چرا تندتر نمي رويم. حاج سعيد گفتميدان مين است، بايد طمأنينه کرد.» بچه ها تقريبا پا جاي پاي هم مي گذاشتند. دو طرفمان ادوات و تجهيزات رزمنده ها بعد از قريب ده سال هنوز روي زمين پراکنده باقي مانده بود. چند بار اصرار کردم که از لباس ها و پوتين هاي بچه ها که روي زمين افتاده بود تصوير بگيرم که حاجي مي گفت «بريم زودتر به قتلگاه برسيم»

جز يک جا که ستون را نگه داشت و